°O°(♥‿♥)شمـــــــیم عشــــق(♥‿♥)°ºO

اینده کتابیست که امروز می نویسیش پس چیزی بنویس که فردا از خواندن ان لذت ببری

نیم نگاهی از تو..

 

من که نفهمیدم بابا حاجی چرا زنگ خونه را اینقدر بالا نصب کرده

حسام این دفعه بهشون بگو اگه زنگشون خراب شد بیارن پایین تر

نصب کنن! از کجا هی آجر گیر بیارم بزارم زیر پام آخه !!!

عه نخند حسام ، الان به بابا حاجی نگوها؛ یه وقت میگه اشکال 

از قد و غواره ی کوتاه ترتجِ وگرنه جای نصب  زنگ خیلی هم خوبه

 

" من هنوز از اون اتفاق پارسال ، از خانوادت خجالت میکشم .

یادته حسام پارسال کلی آلو سیاه شستیم و تو سینی های بزرگ چیدیم

 و تو آفتاب گذاشتیم ! اخ اخ سفارش مامان ماهرخ یادم رفته بود که قبل از غروب برشون دارم 

یادته چه افتضاحی شده بود ؟  رژه ی گربه ها توی سینی آلو جیغ مامان ماهرخ را در آورده بود

حسام به نظرت من بی دست و پام؟؟؟

عه حسام ! خوب بگو نه دیگه....چرا ساکتی؟؟

آرزوت این بود ماشینی که میخری حتما آبی نفتی باشه همرنگ آسمون

روز های زمستون و بتونی باخط سفید روش درشت بنویسی...سر به زیر و ساکت و بی دست و پا میرفت دل....‌‌‌ یک نظر روی تو را دید حواسش پرت شد

 اینو باور داری که از دعاهای من بود؟؟ خودت میگفتی دعاهام اثر داره

پس بی دست و پام نیستم ها

میگما باهاش همین روزا بریم سفر باشه حسام؟؟ تو بگو باشه من همه چی رو آماده کردم لباسات اتو کشیده و ساک سفر هم آماده کردم

 قبلا که موتور قراضه ات رو داشتی میگفتی با همین موتور من  میبری

اون دور دورا !

آخ گفتم موتور !

اون خونه نقلی کوچه ی شریفی هفتم یادته؟؟

سال اولی که سعی کردیم مستقل زندگی کنیم...یه معضل بزرگ داشتیم به اسم زیور خانم....البته تقصیر خودت بودا میخواستی اینقدر خوب نباشی.

هر وقت صبح حاضر میشدی کارگاه بابا حاجی بری دلم زودی  برات تنگ میشد، بدو می اومدم دم در تا باهات خدا حافظی کنم ،

به جای خداحافظی خوشگل و به یاد ماندنی میگفتی ترنج !

جوجه کوچولوی رنگی بیا جلو ببینم

 

 

منیژه عنایتی


تا بهت نزدیک میشدم  همون موقع زیور خانم با دوتا قرص نون تافتون

پیداش می شد و پشت چشمی نازک می کرد وزیر لب غرولند کنان می‌گفت دریغ از نیم مثقال حیا واه واه جوونا هم جوونای قدیم و روشو برمیگردوند آسه آسه میرفت لعنتی نمی ایستاد تا ببینه وقتی بهت نزدیک میشدم سوئیچ رو از موتورت در میاوردی و باهاش موهامو از گوشه روسری هدایت میکردی زیر روسریم و میگفتی موی مشکی تو رنج جاش تو هوای آزاد و آلوده نیست فقط مال منه که بوش مستم کنه

میگما حسام دلبری هم بلد بود یا ولی جدیدا بی احساس شدی

کم حرف بودی  الان که کلا حرف نمیزنی چیه؟؟؟

باز که لبخند میزنی میخوای بگی بچه شدم عصبانی نکن یادم نرفته اون وقتا پیش همه میگفتی ترنج  عاشق عروسک هاست

چرا یه ذره فکر نکردیم من عاشق نخ سوزن م تا باهاش عروسک پنبه ای بدوزم عاشق قصه گویی و به حرکت درآوردن عروسک هام 

به خاطر چغلی هات مجبور شدم گیلدا همون عروسک مو قرمزی را

بندازم تو جعبه قدیمی بعد تو زیرزمین پنهانش کنم اسم زیرزمین را گذاشته بودم قبرستان عروسک ها یادته ای چغل نمیبخشمت

اصلا دلم خنک شد پاییز سال اول زندگیمون وقتی به سختی روزه گرفتم

رو یادته هی  میگفتی ریزمیزه ضعیفی نگیرکار دستم میدی

یادته خوابم اونروز اینقد سنگین بود که کلی در زدی و نشنیدم

 

 با بدبختی از دیوار بلند خونه بالا آمدی  و پات لیز خورد با آرتج افتادی و دستت در رفت 

 فرداش زیور خانوم اومد عیادتت نمودم و اوج احساس زیور خانم را هم دیدم چپ چپ نگاهم کرد و گفت آخه که سریع دیلاق ملنگ حواست کجا بود  چرا کلید با خودت نداشتی  از این زن چه انتظاری داری مورچه چیه که کله پاچه داشته باشه همونقدر که زور بزنه در روز بخوابه هنر کرده

یاد فقط سرخ شدیم و به هم نگاه کردیم و خندیدیم  یه دفعه گفت زهرمار عه عه دریغ از سر انگشت حیا

تا یه ماه من بهت میگفتم ملنگ و دیلاق نپر تو باغ سگ زیور خانم میبینتت وهی میگه واق واق واق

و آخرش دعوامون میشد و می زدیم زیر خنده

آخ بمیرم ناراحت شدی بی جنبه نباش خب

 من که بی جنبه نبودم یادته روزی که باغ عمو محمد رفتیم

آخ عاشق انگور بودم و همیشه با خوشه می چیدم و یهویی همه رو دهنم میزاشتم و با خوشه می خوردمش

یادته روبروت ایستادم و با ملچ ملوچ گفتم وای چقدر خوشمزه است 

  حسام تو هم بخور لبخند تو گشاد تر کردی و گفتی تو خود انگور ملایری ترنجم قند تو دلم اب قبل اینکه آب بشه با دیدن زن عمو قندک بست

 پشت سرت ایستاده بود و با صدای ریزی گفت آقای حسام انگور ملایرشکم درد میاره  مواظب باش

توجه کردی ناراحت نشدم از بس اون زبونش تیزه  و من یه پاچه خانوم

چیه چرا دیگه عکس العمل نشون نمیدی

پر حرفی کردم نه حسام حرفام تمومی نداره هرچند میدونم تکراری هستن

 و هر روز تکرار می کنم  همه ازم ایراد میگیرن و میگن کمتر حرف بزن آروم باش حسام بهشون بگو عاشق حرفهای جوجه کوچولوی رنگیت هستی میدونی  مدتهاست انگور نمیخورم گلوم میسوزونه

حسام دیگه خواب هامم سنگین نیست صبح ها دسته کلید را می گذارم پشت در زیر بوته های  لاله عباسی

تازشم سی و دو تا اندازه سنت عروسک گیلدای مو  قرمزی دوختم

و هدیه دادن به بچه های کوچه هفتم شریفی

موهام دیگه مشکی و کوتاه نیست زیر روسری نمیمونه

همش پریشون میشه  و خیلی وقته رنگش جوگندمی شده 

زیور خانم رو خیلی وقته ندیده بودم

تا اینکه چن وقت پیش بی هوا جلوم سبز شد گفت اومدم دیدن حسام

همون پسر دیلاق 

دیگه برام پشت چشم نازک نمیکنه چشاش کم سو شده دیگه از پشت چشای کم

سوش حیامو تشخیص نمیده

حسام از ماشین ابی هم رنگ اسمون زمستونت چیزی باقی نمونده

جز همون نوشته ی درشت خوش خط و سفیدش که نوشتی

دیگه دلم نمیخواد برم اون دور دورا کنار تو آخر دنیاست

امروز خورشت آلو داشتیم همون آلوهایی که توی آفتاب خشکش میکردیم

تو با سوزن سوراخش میکردی

ببین ببین حسام پیرم کردی بدجنس زیر چشام و پیشونیم کلی خط های درشت افتاده پیر شدم؟زشت شدم؟

تو خوب موندی ها حرف بزن قول میدم حرف نزنم گوش بدم جان ترنج.....

وای صدای چیه  صدای سوت چیه اینجا چه خبره چیشده؟

چرا اومدین تو خلوت من و حسام

خانم متاسفم خدا بهتون صبر بده

صدایی نمیشنوم صدای خودمم نمیشنوم صدای قشنگ قلبت پشت اون دستگاه ها دیگه شنیده نمیشه بدون تو چه کنم حسام 

بابا حاجی اومدی بهشون بگو ترنج اینبار ساکته  منتظر حرفای حسامه

بزار راحت بره ترنج جان 

این همه حرف نزن آروم باش

بابا حاجی زنگ در خونتو پایین تر اوردی؟ دیگه توان بلند کردن آجر هم ندارم

باباحاجی گریه میکنه همه گریه میکنن

ببین جوجه رنگیت دیگه زنگی نمیپوشه

حسام پسره ی دیلاق و  ملنگ دریغ از یه ذره حیا 

دریغ از نیم نگاهی از تو

[ سه‌شنبه 21 خرداد 1398 ] [ 15:55 ] [ shamimeshgh_m ] [ ارسال نظر(0) ]